![]() |
![]() |
|
| عاشقانه |
|
همیشه این حسرت سنگین گلویم را میفشارد
همیشه این آرزوی محال مغزم را تا انتها می بلعد همیشه این سکوت سرد روحم را می آزارد باید چیزی بگویم مگر نه اینکه منهم از جنس همین خاکم ؟ مگر نه اینکه منهم روی همین حباب خاکی قدم میزنم سهمم را از زندگی به فراموشی سپردم این تقدیر نیست ! یکی در گوشم زمزمه میکند : بشکن سکوتت را فریاد کن با تمام وجودت فریاد کن سکوتت را بشکن شاید فردایی نباشد شاید فردایی نباشد تا تو خواستن را فریاد کنی اشکهایت را رها کن رها کن تا سیلابی شود و غرورت را بشوید نقابت را پاره کن بگذار همه ببینند و بداند که این خطوط از گذشت زمان نیست
که بر چهره ات نشسته بگو بگو که برزمینت زدند و اینها همان ترک هایی است که
از زمین خوردن ها حاصلت شده اما چگونه میتوان بی حنجره فریاد زد ؟ توان فریاد در من نمانده باید تاب آورد میتوانم آیا ؟
دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثار من می کرد کسی که در همه جا با من و پيوسته نيز با من بود کسی که بی من ماند و کسی که با من نيست.
آخه کجا می خوای بری..... تو رو خدا نرو.... باشه....... حالا که داری می ری.... یه نظر هم بده .... قول بده دوباره برگردی پیشم............... دوستت دارم همیشه بدون تو نمی شه............
من منتظرتم ... یادت نره منو بیش از این چشم انتظار نذاری هاااااا |
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:38 توسط علی طلا |
|
|
به كارهاي كوچكتر تقسيم كنيم. هميشه وقتی تنها و نا اميد و ملول تنت و روانت از دست اين و آن خسته است ......... هميشه وقتی رخسار اين جهان تاريک است .......... هميشه وقتی درهای آسمان بسته است ......... هميشه ! گوشه گرمی به نام دل با تو هست که صادقانه تراست از هر که با تو پيوسته! به دل پناه ببر که آخرين پناه توست ! به دل پناه ببر که تو را چنان که تمنای توست دوست می دارد!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:35 توسط علی طلا |
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:41 توسط علی طلا |
|
|
اینم بیوگرافی من
نام : عاشق شهرت : سرگردان دو دل کشور : جدایی سن : ۱۵ خزان معشوق محل تولد : شهر عشق تاریخ تولد : سال مهربانی - ماه بی همتا - روز رسیدن قلبها محل سکونت : شهر عشق - میدان دوستی - خیابان بی وفایی - کوچه غریب - پلاک تنهایی حکم : زندگی کردن سرد . . . ! محکومیت : هم قفس بودن با تنهایی قاضی : غریب
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:46 توسط علی طلا |
|
|
عید سعید قربان مبارک
از غریبی ناله کردم کسی یادم نکرد در قفس جان دادم کسی ازادم نکرد
اموختم بهاران را با عشق زمستان را با امید پاییز را با غم و در اخر بودن را با تو . . .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:42 توسط علی طلا |
|
|
از نیلوفر جان و کیمیای گل ممنون . امیدوارم خوشتون بیاد نظر یادتون نره خداحافظ
سلام اشکی به نام سلام در قایق کوچک خوشبختی روان ساختم انگاه با دستهای گل مریم زینت دادم امیدوارم پذیرا باشی !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:26 توسط علی طلا |
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:21 توسط علی طلا |
|
|
وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ...... وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن.. وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه .... وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني... وقتي احساس مي كني ديگ ه هيچ كس تو رو درك نمي كنه وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي ووقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه....
|
||||
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:23 توسط علی طلا |
|
|
...
باغبون گل سرخ
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهان خانه جانم گل روی تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی باز از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه همه دل داده به آوازه شباهنگ یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر کن !!! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دیگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم : حذر از عشق ندانم نتوانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چو کبو تر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه از عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نرمیدم نگسستم رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوجه گذشتم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم !!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:57 توسط علی طلا |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:50 توسط علی طلا |
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:26 توسط علی طلا |
|
![]() ![]() ای نگاهت نخی از مخمل و از ابريشم چند وقت است که هر شب به تو می انديشم به تو آری به تو يعنی به همان منظر دور به همان سبز صميمی به همان باغ عبور به تبسم به تکلّم به دل آرامی تو به خموشی به تماشا به شکيبايی تو به همان زل زدن از فاصلهُ دور به هم يعنی آن شيوهُ فهماندن منظور به هم چند وقت است شبحی آفت جانم شده است اوّل اسم کسی ورد زبانم شده است در من انگار کسی در پی افکار من است يک نفر مثل خودم عاشق ديدار من است يک نفر ساده چنان ساده که از سادگيش پی می بری یک شب تو به دلدادگی اش حتم دارم که تويی آن شبح آيينه پوش عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش آری آن سايه که شب آفت جانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود آن الفبای دبستانی دلخواه تويی عشق من آن شبح شاد شبانگاه
![]() |
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:16 توسط علی طلا |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:8 توسط علی طلا |
|
||||
|
تو را از جان و دل می پرستم تویی در خاطرم هر جا که هستم
شوم کور روزی تو بیایی آنوقت نتوان دید
به کلبه تنهاییم خوش آمدی
خوشا دمی گل روی تو را ببویم من جهان چو گشت زنم مثل تو نمی جویم نیافریده خدا چون تو تا بجویم من ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:0 توسط علی طلا |
|
|
من شاعر توفانها شعرم همه توفانی
قلبم همه خون گشته زین محنت ویرانی حق مرده چنین نا حق در ظلمت ندانی اندیشه ی آزادم پابسته و زندانی تا خانه ی من باشد بازیچه بیگانه بد بخت من شاعر خوشبخت تو دیوانه!
|
||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:30 توسط علی طلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم دی 1384 هفته سوم دی 1384 |
|
RSS
|